تبليغاتX
دلگریه های تنهایی
فاش در انظار مگوئید
 

 

 

با بیدل دلداده و دلبُرده  ز دلدار مگوئید

با یارمن از غصه و دلتنگی این یار مگوئید

یک عمر نشستم سر کوی تو چو رهزن

با همسفر من سخنی از من عیّار مگوئید

دردی ز فراغش به تن خسته ام افتاد که سوزاند

آهسته یکی گفت نداریم طبیبی و به بیمار مگوئید

هیچ شب را به سحر دیده ندیدش مگرش اشک

از لذت خوابیدن دل با من بیدار مگوئید

بسیار نشستم که سحر شام شود شام سحرگاه

ای بی خبران منتظرم تلخ و ز تکرار مگوئید

دیدم که ندیدم اثری از تو نه در کوی و نه برزن

با سوخته دل هیچ مگوئید و ز دیدار مگوئید

آزار رساندند و دلم زار شد از این همه آزار

با این همه زخمی که خورم قصه به بیزار مگوئید

سردار شدم لشکر غم را که به هر قافله می تاخت

با رهزن افتاده به زندان سخن از مرگِ سرِ دار مگوئید

مائیم همه لشکر تنهایی و آواره ز دلها

ای کاش از این شیفتگی فاش در انظار مگوئید

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 21:48 توسط محمد جواد محمدی |

چگونه بنالم چه گویم از آن دلبرم
 

 

خدایا ز دل هر چه رنجم رواست

مگو رنجه بر رنج هجرش دواست

خدایا مگر این دل سوخته دل نبود

مگر ذات این دل خود از گِل نبود

خدایا دگر دل اسیرم کند روز و شب

چه شب تا سحرگاه سوزم به تب

خدایا دگر دست دل را نگیرم دگر

وگر گیرمش خون نشیند به روی جگر

خدایا نه همپای دل گردم اندر سفر

نه دیگر بگیرم از آن رفته از دل خبر

خدایا به چشمم نبینم اثر از دلم

چه نالم؟چه گویم؟چه شد مشکلم؟

خدایا زبانم بسوزد ز داغ دلم

ز سوزش بسوزد سرای دل و محملم

خدایا اگر راز تنهایی ام بی دلیست

مرا گور باید چه خوش منزلیست

خدایا دلم را بگو کم بسوزان مرا

دلم سوخته هیچ شد کم فروزان مرا

خدایا دلم را شکستند و ویرانه شد

چو مستان خرامان به میخانه شد

خدایا در آن خانه ساقی به دل مِی فروخت

دلم مِی خوری کردو قلبش فروخت

خدایا دل و ساقی ام دل به هم بسته اند

مرا از دلم رانده در بسته اند

خدایا کنون بیدلی گشته ام بینوا

مبادش به من این همه ظلم ظالم روا

خدایا دلم را که دلسوز من بود رفت از برم

چگونه بنالم چه گویم از آن دلبرم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 21:47 توسط محمد جواد محمدی |

بوی تنهایی
 

 

آمدم آهسته من سویت ، نشانی داده بودی تا سر کویت

رسیدم خانه ات دیدم که رنگ تیره بگرفته است چون مویت

نمی دانم ز دست نارفیقی یا رفیقی دیده ای زخمی

که بنشسته چنین خوناب غم بر سر درِ  رویت

کدامین زخم خنجر شد نصیب حنجرت ای دوست

کجایی؟ شاید این زخمی نهد مرهم بر آن سیمای نیکویت

ندارم یا نمانده از دلم دل ذره ای حتی

چگونه بی دلم باشم شریک چشم دلجویت

خرامان می روم تا دشت ، بچینم بهر تو یک گُل

به گاه خستگی هایم ، ببویم شاید آید باز هم بویت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 21:46 توسط محمد جواد محمدی |

مرام ایران و ایرانی
 

 

روزگاری دو جوونی بودند آخر معرفت و اِند کلاس

مرام رفیق بازی داشتن و روحی حساس

یکی شون ابوت بود و اصلیتش آبودانی

اون یکی غلام بود و خوش تیپ و اصل تهرونی

این دو تا تو سربازی با هم بودن تا آخرش

یکی شون آشپز بود و اون یکی هم بالا سرش

الغرض خدمتشون طی شد و رفتش به خلاص

موقع خدافظی شد تهرونی گذاشت کلاس

عزیزم مهربونم ابوت به ما سر بزنی

نکنه یه وقت بری نیایی و در بزنی

اگه وقتی دیدی کار نیست بیا تا کمک کنم

کاری دست و پا کنم شاید واست کاری کنم

ابوت قصه ی ما گفتش غلام عزیز دل

نکنه یه وقت بگی کشتی دل نشست به گل

من که پولی ندارم به زیر پاهات بریزم

عوضش معرفتم رو زیر پاهات میذارم

هر موقع خواستی یه وقت  زن بگیری

یه سری به ما بزن نری با غصه ات بمیری

می رم و می گردم و یه جفت خوب جور می کنم

همسری لایق تو ، تو آبودان تور می کنم

یه سالی گذشت از این بگو بخند و ماجرا

این همه لاف زدن و کلاس گذاشتنها چرا ؟

یه سالی گذشت غلام دید که باید زن بگیره

گفت می رم پیش ابوت تا ببینم چی می گیره

الغرض رفت و رسیدش آبادان تو کوچه ها

دربدر گشت و نهایت پیدا کردش خونه رو تو کوچه ها پس کوچه ها

در زد و یه وقت دیدش ابوت اومد جلوی در

کشیدن همدیگه رو توی بغل دستی به سر

گفتن از اون قدیما و دوره های سربازی

از همه دوز و کلک ها که زدن تو سربازی

صحبت از هر کس و هر جایی که شد

غلامی گفت رفیقم عهد قدیمی مون چی شد

می خواستم زن بگیرم هر چی که دیدیم ندیدم

اونی که همیشه تو خواب می دیدم رو ندیدم

یاد حرفت شدم و راهی شدم تا آبودان

اومدم تا ببینم هم تو و هم دختر ناز آبودان

ابوتم خنده ای زد گفتش بیا ای ناقلا

بیا تا پیدا کنم تو زندگیت یه ناقلا

رفتن و خونه به خونه گشتن اما هیچ کدوم

نبودن اون دختری که بپسنده شاغلوم

غلامی دخترکی می خواست که با ادا باشه

چشاش هم رنگ عسل به هر مرض دوا باشه

دختری با قد و بالای بلند و موهایی رنگ طِلا

ابروهاش کمند باشه جا خوش کنه توی دلا

خلاصه بعد سه روز هیچ دختری پیدا نشد

غلامی خسته شد و رفت گوشه ای پیدا نشد

یه دفعه در زدن و دخترکی مثل پری رفت تو خونه

غلومی دیدش و صد باره دلش کرد بهونه

گفت ابوت رویای من همین بودش کجا می ره

نکنه پر بزنه کی اونو مال من می گیره

ابوتم سرخ شد و سفید شد اما دم نزد

به پای رفاقتش نشست و سوخت حرفی نزد

رفتش و با دختره چند ساعتی توی اطاق به حرف زدن

آخرش گفت غلومی مبارکه رقصی بکن دستی بزن

غلومی دختره رو عقد خودش کرد و کشوندش تهرون

مثل اون جوجه نازی که بری از توی لونه بیرون

دختره با چشم گریون

ابوتی مات بود و حیرون

بعد رفتن غلومی مادر ابوت صداش کرد

چی نشستی پسر من ؟ ابوتم اونو نگاش کرد

گفت رفاقت کردی امروز نامزدت سهم رفیق شد

چرا دل غصه گرفتی چشات هم رنگ عقیق شد

پاشو یا علی بگو و دلتو مثال دریا

نکنه غصه بگیری بشینی بری تو رویا

ابوتم رفت پی کار و توی هر مغازه سر زد

ولی از شانس بدش باز بیکاری اومد و در زد

دو سه ماه گذشت و اما ابوتی کاری نداشتش

کاری جز توی خیابون کوچه ها گشتن نداشتش

خلاصه قصه گذشت و روزگاری طی شدش

ابوت قصه ی ما دربدر کار شد و کاری نشدش

مادرش گفت برو تهرون سراغ رفیقت آخر

ببین اون چه کاری داره شاید کاری داره بر سر

یاد حرف رفیقش غلام شد و بار سفر بست و پرید

گفت میرم پیش رفیقم موقع حرفش رسید

ابوتم ساکشو برداشت ، دل به جاده ها سپردش

جاده هم دست ابوت و گرفت و تا تهرون بردش

توی تهرون بالا شهرش توی کوچه های نازش

ابوتی آدرس می پرسید ببینه همدم رازش

عاقبت بعد دو ساعت در خونه ای رسیدش

خونه نه کاخ گلستون که مثالش رو ندیدش

یه دستی کشید رو موهاش ، لباساش همیشه خاکی

گفت مائیم همیشه خاکی ، نداریم از کسی باکی

زنگ در صداش دراومد  ولی هیچ کسی نبودش

ابوتی گفتش ابوتم همه شوق بود تو وجودش

صدایی مثل غلام بود که می گفت نمی شناسم من

رفیقی به اسم ابوت ندارم نمی شناسم من

ابوتی دلش شکست و گوشه ای نشست با غصه

این خود غلام بود اما چی شده چی بوده قصه

پا شد و آهسته آروم اومدش تا ته کوچه

تا نشست یه گوشه دیدش دو جوون اون سر کوچه

تیپشون مثال دزدها یه کمی درهم و برهم

که دارن میان سراغش هی نشونش میدن برهم

اومدن تا پیش ابوت دیدن اون آواره مرده

تو دلش هزارتا غصه ولی از زندگی سرده

یکی شون صداش دراومد که چیه جوون نشستی

چی شده چی ها شنیدی که چنین درهم و مستی

نکنه مهمون مایی و غریبی توی تهرون

نبینم غصه بگیری چی دیدی از اهل تهرون

تهرونی اهل مرامه تو رفاقت کم نذاره

سر حرفش تا قیامت هیچ چیزی رو کم نیاره

اون یکی دست تو جیبش کرد و یه بسته پول بِهِش داد

گفت بگیر جوون غمگین سهم دزدی نره بر باد

پولو بِش دادند و رفتند و دیگه خبر نیومد

ابوتم تو اوج حیرت صداشم هیچ درنیومد

با خودش گفت با همین پول یه لباس نو می گیرم

می رم آرایشگاه و بعد بلیط برگشت می گیرم

می رم و می گم رفیقم کاری از دستش نیومد

نمی گم صدامو نشناخت ، تا دمِ درم نیومد

می گم اون خودش بیکار بود دست و بالش شده خالی

نکنه بگن رفیقت بی مرام بود و تو خالی

خلاصه لباس خرید و به خودش رسید کامل

نوگلی بود که خدائیش می شینه تو پس هر دل

تا اومد بلیط بگیره دید کسی صداش میزد باز

تا نگاه کرد اونطرف رو پیرزن بود با هزار ناز

پیرزن گفتش عزیزم من پیرم بارم زیاده

می تونی کمک کنی من تا خونَم نرم پیاده

ابوتم غیرتش گُل کرد ، ته جیبش کمی پول بود

اومد و بارشو برداشت با اینکه محتاج پول بود

یه ماشین گرفت و بعدش بارشو گذاشت تو ماشین

پیرزن عقب نشست و ابوتم جلوی ماشین

توی راه حرفا زدند و ابوتم قصه هاشو گفت

پیرزن دلش گرفت و بعدشم یه کمی آشفت

گفت نخور غصه عزیزم من پسر ندارم اما

یه کاری دارم برات من حقوقی ندارم  اما

ابوت گفت مانع نداره منم مثل پسر تو

هر کاری داری بگو تا بکنم بخاطر تو

پیرزن دست ابوتو توی دست پیرمردی

گفت عزیز جون تو و این نوگلی در اوج مردی

ابوت قصه ی ما هم صاحب کاری شد اونجا

بعد مدتی که رفتش خودش اوستا شدش اونجا

یه روزی باز پیرزن رو دیدش اومد تو مغازه

گفت جوون حالت چطوره ؟ تو چشات میگن یه رازه

ابوت گفت اینجا غریبم همدمی ندارم مادر

مادری کن و عیالی اختیارم کن تو این شهر

پیرزن ابوتو بردش تو خونه دخترکی بود

آخر حجب و حیا و دلبری دلبرکی بود

گفت ابوت دختر من رو می پسندی توی این شهر

می خوایی همسر خوبی همدمت باشه تو این شهر

ابوت از خوشحالی اما دست پیرزن رو بوسید

گفت مادر شرمنده کردی توی غربت دلم پوسید

الغرض ابوت قصه که حالا اوستای کار بود

همسری گرفته بود و همدمی خوب واسه یار بود

بعد چند وقتی که بگذشت دخترک گفتش عزیزم

میخوام امروز بریم با هم خونه ی دوست مریضم

بیا تا با هم بریم و تو رو آشنا کنم اونجا

دل من پوسید تو خونه دلتو وا کنم اونجا

پیرزن رسید تو خونه دید دارن می رن جوونا

ابوتم مادر و دید و خواست که با هم برن اونجا

مادر و دختر و داماد

یکیشون گُل یکیشون یار یکیشون چون گُل شمشاد

رسیدن جلوی خونه خونه نه کاخ گلستان

ای خدا خونه کی بود شاغلام بود اسم دوستان

یه گوشه جوون رعنا غلام قصه ی ما بود

یه گوشه نامزد سابق که توی قصه ی ما بود

یه طرف ابوت نشسته ولی با چشمای بسته

یه طرف همسر او بود مادرش کنجی نشسته

شربتی رسید تو مجلس که بِدَن به دست مهمون

همه با سلامتی گوی سر کشن به رسم تهرون

یه دفعه ابوت بلند شد ساقی مجلس بزم شد

گفت می خوام بگم چطور شد که دلم رفیق غم شد

پیک اول رو بکش سر به سلامت باد او

اون رفیقی که رفاقت کرد و عهدی بست و رفت از یاد او

جمله نوشیدند و گفتندش سلامت باد باد

ما که نوشیدیم دیگر هر چه باداباد باد

پیک دوم رو بکش سر به سلامت گوی او

اون ابر مردی که دزدی کرده بود و داد پولی را به من در کوی او

باز نوشیدند و گفتندش سلام

ساکت و آروم بودند و همه فکر غلام

پیک سوم رو بکش سر به سلامت بر کسی

مادری را یاد کن هم شغل داد و هم زنی بر بی کسی

شربتی دیگر چو نوشیدند با چشمان تر

یک سلامت باد گفتند و گرفتندش به بر

چون حکایت شد چنین یکباره مردی پا نهاد

ساقی مجلس شد و پیکی به اهل حال داد

مرد قصه کس نبودش جز غلام قصه مون

گفت اینک بشنوید از این دل صد غصه مون

پیک اول رو بکش سر به سلامت باد دزد

اون رفیقی که رفیقم بود و پولی رو به دلدارم سپرد

جمع در حیرت فرو بنشست و ساکت گوشه ای

یک سلامت گو نبودش هیچ کس ره توشه ای

پیک دوم رو بکش سر به سلامت گوی او

مادرم را من فرستادم به نزدش تا بجوید کوی او

باز چشمانی بدیدم هاج و واج از این کلام

هیچ کس یارا نبودش تا بگوید یک سلام

پیک سوم رو بکش سر به سلامت بر کسی

خواهرش را داده همسر بر رفیق بی کسی

آن خم شربت نشست و گریه کرد و خون نشست

چشم هر کس بود مجلس کاسه ی خونش شکست

این دو چون دیدن که هر دو معرفت را بنده شد

دست هم بوسیدن و لبها پر از لبخنده شد

آری ای هم میهنان ایران زمین است و مرام

بچه ی تهرون و آبودان نداره زندگی هاتون به کام

هر کجای میهنم ایران که باشی شاد باشید و بنام

ورنه فرقی نیست در نام و دیار خواهی ابوت خواهی غلام

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت 14:36 توسط محمد جواد محمدی |

دلم را صدا کردم و دل جوابم نداد
 

دلم را صدا کردم و دل جوابم نداد

جوابی بر این حال و روز خرابم نداد

دگر از دلم دست شستم چه سود ؟

مرا حاصل از دل به جز غم چه بود ؟

دل و قلب خود را شکستم به سنگ

خروشیدم و دست بُردم به چنگ

صدایی زسازم برون خواست گفت

کشید آه سردی و آهسته خفت

خرامان گذارم به صحرای غربت فتاد

به یاد آمدم آنچه گفت اوستاد

اگر دل شکست قلب را چاره کن

وگر قلبت افتد جگر پاره کن

وگر قلب و دل هر دو خاموش گشت

به تنهایی ات ساز و و دنیا فراموش گشت

در آن بادیه تا دل کوه رفتم به سوز

چه کردم نه شب مانده بهرم نه روز

به فریاد من رعشه افتاد کوه

تو گویی برون رفته از کوه روح

دلم را صدا کردم و کوه آهسته گفت

صدایش مزن دل برفت وبخفت  

دلم را صدا کردم و دل جوابم نداد

جوابی بر این حال و روز خرابم نداد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 22:36 توسط محمد جواد محمدی |

نو گلی نشسته به گِل
 

 

میان باغ دلم نو گلی نشسته به گِل

گویی قناری است و اسیری کشد در دل

دستی کشیدم و نا مهربان شد و پر زد

رنجیدم و به دلم گفتم این چه شد مشکل

دیدم دلم به خنده مرا سرزنش کند که ای دل

دلبر به گِل ننشیند برون شو از منزل

رفتم پی قتاری و دل هم روانه چو من

پیری رسید و بگفتا برو از این محفل

در خانه ی دلت سرای محبت علم کن ای بیدل

وانگه بیا و و دلبر خود را نشان بر آن محمل

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 22:36 توسط محمد جواد محمدی |

جستجوی هر کتابی که شما بخواهید

عبارت مورد نظر خود را جستجو كرده و آن را بخوانيد

دوستانتان را به خلوت تنهایی مان دعوت کنید
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:
نام شما:
ايميل شما: